X
تبلیغات
داستان های عاشقی

داستان های عاشقی

سلامتی تمام عاشقان شکست خورده

تست روان شناسی عشق خود نسبت به معشوقتان

سوال اول:
شما به طرف خانه کسی که دوست دارید می روید.
دو راه برای رسیدن به آنجا وجود دارد:
ـ یکی کوتاه و مستقیم است که شما را سریع به مقصد می رساند ولی خیلی ساده و خسته کننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه ای طولانی تر است ولی پر از مناظر زیبا و جالب است.
حال شما کدام راه را برای رسیدن به خانه محبوبتان انتخاب می کنید؟راه کوتاه یا بلند؟
سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز می بینید .یکی پر از رزهای قرمز و دیگری پر از رزهای سفید.شما تصمیم می گیرید ۲۰ شاخه از رزها را برای او بچینید.
چند تا را سفید و چند تا را قرمز انتخاب می کنید
(شما می توانید یا همه را یا از ترکیب دو رنگ انتخاب کنید)
سوال سوم:
با لاخره شما به خانه او می رسید .
یکی از افراد خانواده در را بر روی شما باز می کند.
شما می توانید از آنها بخواهید که دوستتان را صدا بزند.
یا اینکه خودتان او را خبر کنید.
حالا چکار می کنید؟
سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او می روید ولی کسی آنجا نیست.پس تصمیم می گیرید رزها را همان جا بگذارید.
ترجیح می دهید انها را لب پنجره بگذارید یا روی تخت؟
سوال پنجم:
شب می شود شما و او هر کدام در اتاقهای جداگانه ای می خوابید.صبح زمانی که بیدار شدید به اتاق او می روید:به نظر شما وقتی که انجا می روید او خواب است یا بیدار؟

سوال آخر:

وقت برگشتن به خانه است ایا راه کوتاه و ساده را انتخاب می کنید؟
یا ترجیح می دهید از راه طولانی و جالب تر بروید؟

برای دیدن تفسیراین تست به ادامه مطلب مراجعه کنید.

تفسیر تست

جواب سوال اول:
جاده نشان دهنده عشق است اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید.زود و اسان عاشق می شوید.
ولی اگر راه طولانی را انتخاب کردهاید به اسانی عاشق نمی شوید.
جواب سوال دوم:
تعدا رزهای قمز نشان دهنده ان است که در یک رابطه چقدر از خودتان مایه می گذاریدو تعداد رزهای سفید برعکس نشان می دهد که شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت دارید.به طور مثال اگر ۱۸ رز قرمز و ۲ عدد رز سفید انتخاب کرده اید به معناست که شما ۹۰% محبت می کنید و ۱۰%انتظار محبت از طرف مقابل دارید.
جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشکلات در یک رابطه است.اگر شما از اعضای خانواده درخواست کرده اید که محبوبتان را صدا بزند به این معناست که شما از مواجه شدن با مشکلات می ترسید و امیدوار هستید که مشکلات به خودی خود حل شوند.ولی اگر خودتان به اتاق رفته اید که او را از حظور خود مطلع کنید این نشان می دهد که شما با مشکلات روبرو می شوید و دوست دارید انها را هر چه زودتر حل کنید.
جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتیاق شما برای دیدن محبوبتان است. اگر انها را بر روی تخت میگذارید نشان می دهد که دوست دارید او را زیاد ببینید اگر انها را لب پنجره قرار می دهید یعنی اگر او را زیاد هم نبینید تحمل می کنید.

جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفکر و طرز فکر شما در مورد شخصیت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالی که خوابیده است در اتاق می بینید.این به این معنی است که شما او را همانطور که هست دوست دارید.و اگر او را بیدار دیده اید یعنی انتظار دارید او مطابق میل شما بشود.

جواب سوال آخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما کوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب کرده اید مدت زیادی در عشق خود پایدار خواهید بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:55  توسط سجاد باغبانی  | 

حکایت

حكايت جوان آزاد منش

یکی از خلفا برای حج به مکه رفت و تا آخر ماه ذی الحجه در آن جا ماند. چند روز پیش از سفر به عراق، گروهی از بزرگان شهر مکه، نامه ای نوشته و از وی خواستند که قاضی عادل و شایسته ای را برای رسیدگی به امور قضایی مردم مکه برگزیند.

خلیفه به آنان گفت: اگر بخواهید، می توانید فردی لایق را از میان خود برگزینید تا او را به این مقام بگمارم وگرنه از عراق قاضی لایقي برایتان خواهم فرستاد.

نویسندگان نامه تصمیم گرفتند قاضی را از شهر خود برگزینند. پس دو نفر را نامزد کردند اما در در انتخاب نهایی، به توافق نرسیدند. ناچار خلیفه را از اختلاف خویش آگاه ساختند.

خلیفه آن دو نفر را به حضور طلبید. چون آمدند یکی از آن دو را پیر و دیگری را جوان یافت. پس مصمم بر آزمودن آن دو شد تا امر قضاوت مکه را به آنکه از نظر هوش علمی و هوش قضایی شایسته تر است واگذارد.

نخست به آزمایش قاضی پیر پرداخت. بدین منظور اختلافی پیچیده میان خود و وزیرش طرح نمود و از او خواست که میانشان حکم کند. قاضی شکایت را بررسی کرد و سئوالاتی از طرفین پرسید و آنها پاسخ دادند؛ سرانجام به سود خلیفه رأی داد و مجلس قضا پایان یافت. سپس نوبت به قاضی جوان رسید و خلیفه همان شکایت را طرح کرد و از وی خواست که میانشان داوری کند.

قاضی جوان گفت که جایگاه خلیفه، برتر و بالاتر از مکان وزیر است، فاصله شما دو نفر نیز از یکدیگر زیاد است و این هر دو، بر خلاف آداب مجلس قضاست؛ می ترسم این تفاوت جایگاه در روحیه و کیفیت سخن گفتن دعوا اثر بگذارد و آنکه بالاتر نشسته، با قدرت و قاطعیتی بیشتر سخن بگوید و همین، به پیروزی او و شکست خصمش کمک کند و نیز ممکن است قاضی شما هم، تحت تاثیر مقامتان قرار گیرد و به سخنان آنکه بالاتر نشسته بیشتر توجه کند و حق را به او بدهد. پس خلیفه و وزیر در کنار هم روبروی قاضی نشستند و آزادانه شکایت خود را مطرح نمودند .

قاضی جوان، با دقت به سخنان هر دو گوش داد و از هر یک توضیحاتی خواست و سرانجام، به نفع وزیر حکم داد و جلسه دادگاه پایان یافت.

آزادگی و صراحت قاضی جوان، خلیفه را به شگفت آورد و به وزیر خود گفت: سزاوار است این جوان، رئیس قاضیان کشور باشد. وزیر سخن خلیفه را تصدیق کرده و گفت: البته حق مردمی که او را انتخاب کرده اند، مقدم است.

خلیفه بزرگان مکه را فرا خواند و از قاضی جوان بسیار تمجید نمود. سپس گفت: آیا اجازه می دهید این جوان را به عراق ببرم و او را به ریاست تمام قاضیان منصوب کنم.

حاضران درخواست خلیفه را پذیرفتند. ولی جوان آزاده از تصمیم وی سخت نگران و ناراحت شد. چرا که می ترسید با پذیرش این مقام، در معرض خطرهای معنوی قرار گیرد و لحظاتی پیش آید که ناچار شود برای اجرای دستور خلیفه، اوامر الهی را زیر پا بگذارد. از این رو با لحنی ملایم به خلیفه گفت:

اگر خلیفه مرا در پذیرش این کار مجبور می سازد، می پذیرم و اگر آزاد و مختارم، من عافیت و اقامت در حرم خدا را برمی گزینم.

خلیفه پاسخ داد: برای من شایسته نیست که مسلمین را به حال خود واگذارم و شخص لایقی چون تو را در رأس کارهایشان نگمارم. پس فردا صبح رهسپار عراق خواهیم شد.

قاضی جوان اجباراً به عراق رفت و از آنجا که خویش را در پیشگاه عدل الهی مسئول می دانست از پذیرش چنین مقام مهم و حساسی رنج می برد. او نگران بود که عمل نامشروعی از وی بخواهند و ناچار باشد بر خلاف امر پروردگار گام بردارد.

سرانجام ناراحتی های درونی و فشارهای روانی، در روح قاضی جوان اثر گذاشت و آرامش فکر و آسایش خاطر را از او گرفت، مزاجش فرسوده و ناتوان گردید، بسیار زود از پای درآمد و پس از سه سال از دنیا رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:9  توسط سجاد باغبانی  | 

حکایت

حكايت شير و گرگ و روباه

در يك جنگل سرسبز شير قدرتمندي سلطنت مي كرد كه يك روباه و گرگ هم ، خدمتگزارش بودند . روزي از روزها تصميم گرفت براي شكار به كوه و دشت برود پس خدمتگزارانش را صدا زد و هر سه به راه افتادند و از تمام دشت ها عبور كردند .

در همان لحظة اول ورود ، سلطان جنگل يك خرگوش ، بعد يك گاو و سپس يك بز كوهي را شكار كرد .

خدمتگزارانش با تعجب نگاه مي كردند ، شير هم رو كرد به گرگ و گفت : گرگ عزيز ! تو هميشه در خدمت من بوده اي ، به نظر من بهتر است اين شكارها را تو به عدالت تقسيم كني . گرگ گفت : سلطان عزيز ! اين گاو بسيار لذيذ و بزرگ است و بهتر است قسمت شما باشد ، بز كوهي كه ناچيزتر است قسمت من و خرگوش هم كه از همه كمتر است بايد به روباه برسد كه كوچكتر از ماست .

شير عصباني شد و گفت : گرگ گستاخ ! نكند فراموش كرده اي كه روزي شما را هم من مي دهم مگر نديدي كه همه اين شكارها كار من بود ؟ اگر واقعاً مي خواستي ثابت كني كه زيردست من هستي ، بايد مي گفتي همه اين شكارها به سلطان بزرگ مي رسد . گرگ با گستاخي تمام گفت : اي سلطان جنگل ، اين شكارها حقّ ما هم هست چون ما ، شب و روز به تو خدمت مي كنيم ، پس بايد از اين شكارها هم سهمي داشته باشيم . شير به شدت عصباني شد و با يك حمله سريع ، سر گرگ را از بدنش جدا كرد . روباه آنقدر ترسيده بود كه نمي توانست حرفي بزند .

نوبت به روباه رسيد . شير به او گفت : تو اين شكارها را عادلانه تقسيم كن تا ببينم تو چقدر انصاف داري ؟ روباه گفت : اي سلطان بزرگ ، اين گاو را براي صبحانه ، بز را براي نهار و خرگوش را هم براي شام بخوريد و من هم بعد از تمام شدن غذاي شما ، هرچيز كه باقي مانده باشد مي خورم و سير مي شوم .

شير از اين رفتار روباه خوشش آمد و به او آفرين گفت و سپس پرسيد : اين طور رعايت عدالت را از چه كسي ياد گرفته اي ؟ روباه گفت : از عاقبتي كه گرگ به آن دچار شد ياد گرفتم و دلم نمي خواست مانند او از بين بروم . پس به جاي تكرار اشتباه گرگ ، سعي كردم راه حل ديگري ، پيدا كنم . شير گفت : تمام اين شكارها را به تو مي دهم . چون تو بسيار زيرك هستي و تمام فكرت را به كار انداختي تا خطاي گرگ را تكرار نكني .

روباه هم با خوشحالي شروع به خوردن شكارها كرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:5  توسط سجاد باغبانی  | 

داستان

داستان واقعا جالبی هست حتما بخوانید.عاشقی و غم

 دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.


برچسب‌ها: نظر یادتون نره
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:3  توسط سجاد باغبانی  |